|
این درد دل یک شهید از آینده است که در کتابی خواندم وبا اندکی تغییر تقدیم خوانندگان می کنم.
خدایا!تو میدانی که چه می کشم:پنداری که چون شمع می سوزیم و ذوب می شویم و آب می شویم .ما از مردن نمی هراسیم .اما می ترسیم بعد ما ایمان را سرببرند.و اگر نسوزیم هم که روشنایی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپرد :چه باید کرد؟ از یک سو باید بمانیم که شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا«فردا»بماند و هم باید بمانی تا فردا «شهید» نشود.عجب دردی!چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم . آری یاران همه سوی مرگ رفتنددر حالی که نگران «فردا» بودند. خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند! نکند شیطان های کوچک با«خون» این ها«خان »شوند!نکند«جانمایه »هابرای«بی مایه» های دون و«سرمایه»ی مقام شوند!نکند زمین «خونرنگ»به تسخیر هواداران «نیرنگ»درآید! نکند شهادت اینهاپایگاه«دنائت»آن ها شود!نکند میوه ی درخت «فداکاری»اینان را«صاحبان ریکاری»بچینند نکند ثمره جنگ یارانمان به چنگ «فرنگی مسلکان» افتد!نکند خونین کفنان در غربت بمیرندتا«خویش باوران غرب»کام گیرند!نکندکه... ! نه! نه!خدایا هرگز! این ها را که گفتم کفر است!مگر می شود خون حسین پایمال شود؟! مگر می شود دست عباس بر پیکر یزید بیاویزد؟!مگر می شود علی اکبربمیرد؟!نه!نه!هرگز!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:0  توسط یک جنوبی
|
|
WebGozar.com Poll code -->
|